پيش ازاينت بيش ازاين انديشه‌ي عشّاق بود  مهرورزي تو با ما شهرهٔ آفاق بود


ياد باد آن صحبت شبها که با نوشين‌لبان  بحث سرّ عشق و ذکر حلقهٔ عشّاق بود


پيش ازين کاين سقف سبز و طاق مينا برکشند  منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود


سايهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد  ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود


حسن مهرويان مجلس گرچه دل مي‌برد و دين  بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد  دفتر نسرين و گل رازينت اوراق بود

....................................................

امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت  و ز بستر عافيت برون خواهم خفت


باور نکني خيال خود را بفرست  تا درنگرد که بي تو چون خواهم خفت


هر دوست که دم زد از وفا دشمن شد  هر پاک روي که بود تردامن شد


گويند شب آبستن غيب است عجب  چون مرد نديد از که آبستن شد.